شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

بیست و یک

یا هورمون های دوست داشتنی


آیا میدانید آدرنالین مثل چسب عمل میکند؟
آیا میدانید در خیلی از لحظه هایی که از هم پاشیده اید، آدرنالین تکه تکه های شما را سر هم نگه میدارد تا بعدن در زمان و مکان بهتری فرو بریزید؟
آیا میدانید به شما جرات میدهد متلک بار پلیس هایی کنید که پای برگه هایشان را به عنوان متهم ردیف دوم امضا کرده و انگشت زده اید؟
آیا میدانید وقتی خودکار قرمز میدهند دستتان که برگه های بازجویی را پر کنید به دادتان میرسد تا در برابر پوزخند بازجو که سئوالاتش را با طمانینه خطاطی میکند، با دستانی ثابت و محکم مسابقه ی خوش خطی بگذارید، گِرد گِرد و قشنگ و یک دست و قرمز بنویسید و وقتی به درشت نوشتن و برگه هدر دادنت اعتراض میکند ملیح ترین لبخندت را بزنی و بگویی همینه که هست؟
آیا میدانید به دخترکی که تمام عمرش در سایه ی امنیت خانواده ش گذشته و حتا دوستانش همیشه مراقبش بوده اند که مبادا بترسد، شجاعت نشستن کنار فاحشه ها را میدهد (حتا برای بیست و سه دقیقه)؟ زن هایی که اکثرن جز خودشان هیچ کس را ندارند، زن هایی که سرد و سختند... و ترسناک (و من خوشبختانه یا متاسفانه به هیچ وجه دلم برایشان نمی سوزد و حتا کمترین ترحمی هم نسبت بهشان ندارم).
آیا میدانید به همان دخترک ِ همیشه ترسیده انقدر نیرو میدهد که به رفیقش – متهم ردیف اول – لبخند بزند و بگوید نگران نباش، هیچی نمیشه؟
...
...
...
بعد همه چیز تمام میشود. بعد از پنج ساعت احساس خطر مداوم حالا به امنیت خیابان های آشنا برمیگردی. چهل و پنج دقیقه میگذرد و مثل عروسک خیمه شب بازی که نخ هایش را بریده باشند از هم میپاشی. عصر داغ مرداد یخ میکنی و به دیوارهای سنگی چنگ میزنی و حس میکنی چیزی نمانده بمیری.
دلیل این که این ها را بعد از این همه وقت نوشتم خواب دیشبم بود. دوباره همه ی آن روز لعنتی را دیدم؛ لحظه به لحظه. ترسناک تر از واقعیتش. بدون آدرنالین.


-- این را خیلی وخت پیش نوشته بودم ولی تصمیم گرفتم اینجا نگذارمش... جمعه ی هفته ی پیش با سیاوش داشتیم حرفش را میزدیم تصمیم گرفتم بگذارمش... بعد مطمئن نبودم بگذارمش یا نه... الان یهویی تصمیم کبری گرفتم بگذارمش!

یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

بیست

یا Post-menstrual



تازه از خواب بیدار شده م. هیشکی نیست. مادرم برنج خیس کرده، لوبیا و لیمو امانی گذاشته تا ناهار قرمه سبزی درست کنم. عصبانیم. همیشه عصبانیم. امروز ولی عصبی هم هستم... بسته های سبزی توی فریزر یخ زده و به هم چسبیده ن و لج کردن و کنده نمیشن و من با هر وسیله ی تیزی که دم دستمه به جونشون افتادم. تنها لباس گرمی که حال داشتم بگردم از توی کشوم پیدا کنم بوی قرمه سبزی گرفته و این ینی اگه فردا تصادفن مجبور شم از خونه برم بیرون چیز گرمی ندارم بپوشم چون حال ندارم اون ته مه های کشو رو بگردم. همه ی عصبانیت و عصبیت و غیره و ذلکم رو که سر سبزی ها خالی کردم، میذارمشون تو سینی و میذارم رو شوفاژ شاید یخشون باز شه. دیگه نا ندارم حتا گوشتی که ته گرفته رو از رو شعله جا به جا کنم. میام خیلی رمانتیک طور وایمیستم کنار پنجره برف رو نگاه میکنم و Passera گوش میکنم و مثل خیلی وخت های دیگه ای که کاری برای انجام دادن ندارم - بیشتر اوقات - به گندی که به زندگانیم زده م فک میکنم. با این امید که Passera حقیقت داشته باشه، کاش این روزا واقعن بگذرن...

جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

نوزده

یا A Room With A Veiw


یا افق های دوردست


یا I'm Seeing A Tunnel At The End Of All These Lights


در مبلمان خانه ی ما یک چیزی هست که من نمیدانم بهش چه میگویند. قیافه اش این شکلیست که یک مربع ِ گنده است و دور تا دورش جایی برای تکیه دادن ندارد. اگر مثل مبل ها نرم نبود شاید میز می شد اما این بدبخت هم مثل من نه مبل است، نه میز و نه هیچ چیز دیگری. فقط سر ِ ست مبلمان بوده و به خانه ی ما آمده است. حالا بی استفاده افتاده پشت میز ناهارخوری نزدیک یخچال کنار شوفاژ.

من عادت دارم وختی یک دانه چای روزانه ی صبحگاهی ام را بخورم که به شهادت اطرافیان تبدیل به آب حوض شده باشد. در فاصله ی میان زمانی که چایم را میریزم تا وختی که آب حوض بشود، ولو میشوم روی این مبل/میز ِ به درد نخور ِ طفلکی، توی خودم گوله میشوم، بخش تحتانی ام را به شوفاژ میچسبانم و به یک چیزهایی فکر میکنم و در همین حین از پنجره ی پیش رویم به منظره ی بیرون خیره میشوم...


به بند رخت.

چهارشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۱

هجده

یا


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش... فلان


یه کیف بافتنی ِ گل گلی دارم... چون که من عاشق چیزهای گل گلی و رنگ و وارنگ هستم. این کیف را از توی ژورنال انتخاب کرده ام و مادرم برایم بافته است. چون در شهر من چیزهای گل گلی و رنگ و وارنگ ِ زیادی یافت نمی شوند... مردم شهر من این چیزها را "خز" می دانند!

القصه... وختی این کیف را با خودم میبرم بیرون باید یک کیف کوچولو هم تویش بگذارم که وسایل ریز ریزم مثل کلید و ماتیک و امثالهم از سوراخ های مابین گل های رنگی رنگی بیرون نیفتند. هفته ی پیش یکی از کیف های چرمی کوچولو را که خالی کردم تا بگذارم توی کیف گل گلی ام، یک دفتر قدیمی پیدا کردم که نیمه کاره مانده بود. مال همان روزهایی که دفتر نوشتن را بعد از سال ها ترک کردم و وبلاگ نوشتم.

چند روز بعد رفتم دفتر را برداشتم و خواندم. چقدر عوض شدم.... عوضی حتا! خوب است انسان خودش را هی مرور کند تا بفهمد اگر در زمان به عقب برگردد هم باز همین اشتباه ها را تکرار خواهد کرد... همین معدود لحظه های خوب ارزشش را دارند که دوباره همینجوری بیچاره و گیج و منگ در همین نقطه بایستد و از خودش بپرسد که فردا چه خواهد شد و هیچ جوابی برای سئوالش نداشته باشد.

حسرتی نیست.


دوباره شروع کردم به نوشتنش.

سه‌شنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۱۱

هفده

یا ...and nothing else mattered


همین الان داشتم به این فکر میکردم که بشینم یک امرجنسی باکسی چیزی درست کنم یه وخت خدا را چه دیدی کار این مملکت که هیچ، مدت هاست کار دنیا حساب کتاب ندارد اگر یهویی زدند منفجرمان کردند، مهم ترین چیزهای زندگیم همه یک جا جمع باشند که اگر لازم شد بیندازم کولم و د ِ دررو...

اینجا بود که کاملن ناگهانی فهمیدم وختی من بمیرم - چه همین الان و چه وختی که خدای نکرده پیر میشوم - نامه هایم برای هیچ کس مهم نخواهند بود و یحتمل ورثه همه را دور خواهند ریخت.

هول کردم، ترسیدم، بغضم گرفت و برای اولین بار در تمام زندگیم از مرگ بدم آمد.

شنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۱

شونزده

یا چیزهای نداشته


یک زمانی بود که آدم ها فکر می کردند ما یک چیزهایی داریم که ما نداشتیم

مثل احساسات

یک زمانی بود که آدم ها فکر می کردند که ما یک چیزهایی نداریم که ما داشتیم

مثل احساسات

یک زمانی بود که ما فهمیدیم یک چیزهایی داریم که فکر می کردیم نداریم

مثل احساسات

مثل وجدان

شنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۱۱

پونزده

یا ماتحت های جاذب عسل


والا آدم یه وقتایی همینجوری هاج و واج میمونه و این سئوال رو در ذهنش پرورش میده که بعضی آدم ها این شانس هایشان را از کجاها پیدا کرده اند در جهان؟! مثال بزنم؟؟؟! دزیره... جکی کندی... آقا اصلن چرا راه دور بریم؟ چرا قضیه رو سیاسیش کنیم؟! همین پتی بوید ِ خودمون!!!

واجب است که انسان بیوگرافی - البته اتوبیوگرافی باشد بهتر است - این آدم ها را بخواند و به راز موفقیت و سعادت دنیا و آخرتیشان پی ببرد!

:-|